تبليغاتX

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers

سپهر همه آرزوی ما
























سپهر همه آرزوی ما

چه بی بهانه آغاز شدی

 

خبر شدیم که عمه شکوفه سپهر قراره از آمریکا بیاد.. از همین جا به عمه خانم گل گلاب که می دونیم به اینجا سر می زنه میگیم : خیلی خوشحالیم که شما قراره پا رو چشممون بگذاری و بیای . سپهر هم مشتاقه که برای اولین بار روی گل عمه عزیزش رو ببینه .. از همین جا صمیمانه دعوتتون می کنیم به خونه خودمون و امیدواریم که بپذیری و همه این مدتی که مهمونه ایرانی بیای خونه ما...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:31 توسط مامان فهیمه |

 

 

خدایا آرزو دارم دوستانی بهتر از من برای من برگزینی تا از همنشینی با آنها بزرگ شوم..

کوچکم و از کوچکتر شدن هراسانم...

دریابم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:7 توسط مامان فهیمه |

جدیدا میره بیرون خونه تو راهرو می ایسته و در روی خودش می بنده بعد زنگ می زنه تا در رو براش باز کنم . اونوقت محکم سلام می کنه و دستشو دارز می کنه تا دست بده بعد چون نمی تونه حرف بزنه هی دستاشو می کشه بالا و جیغ می زنه اولاش نمی فهمیدم چی میگه ولی تازگی ها فهمیدم میگه بیا پایین تا روبوسی کنم. از دو طرف صورتم هم ماچ می کنه  آی کیف میده آی کیف می ده

سوار سه چرخه اش میشه می ریم تو خیابون . ۵ متر به ۵ متر پیاده می شه بعد دستاشو دراز می کنه سمتش و می گه بیب .)مثلا دزدگیر می زنه بعد دوباره سوار میشه و انگشتشو می کنه پایین فرمونش .)مثلا سوییچ می گذاره ...

رفته بودیم دوباره از اون ماشین پلیس مشکی که می خواستم عیدی براش بخرم و نخریدم سوار شه تو همون مجتمع وی آی پی ... ایندفعه دستش رو از پشت میگذاشت رو صندلیش و برمیگت عقب رو نگاه می کرد و دنده عقب می رفت .. جالب اینجاست که اون دستشو مثل این راننده های حرفهای یه وری می گذاره رو فرمون .. عین اینایی که کف دستی رانندگی میکنن.  اینو هم خیلی کیف کردم مادر ... الهی قربون سر تا پات برم که اینهمه از الان اداهات مردونه است...

احیانا اگه کبریت جایی پیدا کنه حتما روشنش می کنه واگه از دستش نگیری تا تهش می سوزونه و خودش محو تماشا دستش میسوزه....

از هیچی جز پیرمردها نمی ترسه و منم همه جا مثل پارکها برای اینکه حرفمو گوش کنه نزدیک پیرمردها می چرخم .. اول جوونی افتادم پی پیرمردا

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:4 توسط مامان فهیمه |

می دونم که این پست رو خیلی دیر دارم میگذارم . اما فرصتم خیلی کمه برای آپ کردن این وبلاگ . اما عوضش الان با دست پر اومدم..

خب بالاخره سال ۹۱ هم شروع شد با شروعی متفاوت. یه جوری دلشوره دارم از این سال و همش از خدا خواستم سال خوب و بی دردسری باشه . سالی که غم و غصه و خطری توش نباشه آمینننننننن

و اما سپهر خان که عید امسال برای خودش آتیش پاره ای بود.. نه گذاشت مهمون چیزی از پذیراییش بفهمه و نه گذاشت ما از مهمونی رفتن چیزی حالیمون بشه. بس که شیطونی می کرد... یه جورایی مارکوپولو شدیم. دو روز محمودآباد شمال، دو روز یزد و دو روز هم اصفهان بودیم. اما بیشتر شمال خوش گذشت . یزد و اصفهان کالسکه نبردیم و کنترل سپهر واقعاً واقعاً سخت  بود . لابه لای جمعیت گم میشد فقط می دوید . اگه بغلش هم می کردیم خودش رو آویزون می کرد پیاده شه. آی که کمرمون داغون شد. و آخر سر پدرش گفت بریم تهران از دست این وروجک و ماهم با خستگی زیادی برگشتیم.

 و اما عکس های امسال سپهر کوچولوی شیطون:

 

سفره هفت سین که بعد از بیدار شدن سپهر به روی کابینت منتقل شد تا در امان باشد

مسافرت شمال:

باغ دولت آباد یزد 

اینجا داره دست منو گاز می گیره که رها کنمش و بدوه و بره

آتشکده زرتشتیان:

 بادکنک سپهر که دو دقیقه بعد از خردیدنش و ذوق بی حد و حصر سپهر باد برد بالا و بالا روی یه ساختمون سه طبقه .. تمام مردم از شیون سپهر ناراحت شدن و بسیج شدن تا براش پیداکنن و برگردونن. قیافه اش بعد گرفتن دوباره بادکنک دیدنی بود...( از گرمای زیاد با زیر پوشه)

مسجد جامع یزد و کارگاه کودک

نقش جهان در نصف جهان

باغ پرندگان اصفهان

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 8:49 توسط مامان فهیمه |

انگار دیروز بود که همین عنوان رو برای سال ۸۹ نوشتم وقتی مطلب سال گذشته رو می خوندم انقدر برام تازه بود که به خدا باور اینکه یکسال گذشته خیلی مشکل بود. اما به هر حال گذشت..

خدا شکر میکنم از اعماق وجودم که سال کاری رو که گذروندم با موفقیت به اتمام رسوندم. الحق و الانصاف سال سختی بود. مدیرمون عوض شد مسئولیت اداره به دوش من افتاد و همزمانی مدیر جدید با پست جدیدم و تحویل گرفتن یک اداره جدید بسیار دشوار بود.. به لطف همکاران دوستداشتنیم در اتاقمان اوضاع اداره را برقرار نگه داشتیم . از خدا برای همشون سال پر برکتی رو طلب می کنم . امیدوارم هر چی از خدا می خوان در این سال جدید بهشون ببخشه..

فکر نمی کنم تا سال جدید اینجا دیگه سر بزنم . برای همه خواننده های وبلاگ سپهر هزاران آرزوی خیر دارم و شروع سال جدید رو تبریک میگم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:59 توسط مامان فهیمه |

می خواستم برات از این ماشین ها عیدی بخرم مادر جان .. اما وقتی قیمت کردم و قیمتش معادل عیدی کارمندان دولت بود که قراره انشالله به عنوان کارمند دریافت کنم پشیمون شدم.. دعا یه روز پولدار شم برات بخرمیعنی خدا وکیلی دولت روش می شه مبلغی معادل یک ماشین اسباب بازی عیدی بده!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 12:12 توسط مامان فهیمه |

قرار نمی گیری اگر وقتی از راه میرسیم خونه، خودت رو در فاصله ۲۰ سانتی بین جاکفشی و دیوار نچپونی

قرار نمیگیری اگر سوار آسانسور شدیم نشینی روی زمین، انگار وسط فرش خونه ای . با پای باز پهن میشی وسطش و با خنده کفر درآرت منو نگاه میکنی. امکان نداره وقتی می خوایم پیاده شیم خودت پاشی . حتی اگه ترکت کنم و چراغ آسانسور هم خاموش بشه و هرچقدر هم طول بکشه.همونطور به در نگاه میکنی و می دونی که بالاخره میام دنبالت .اگه ترس از بالا و پایین رفتن آسانسور نبود یکبار میگذاشتم بمونی تا حالت جا بیاد 

قرار نمیگیری اگر از در خونه رفتی بیرون بدو سمت جاکفشی همسایه نری و گلدون روی جاکفشیش رو بر نداری

قرار نمی گیری اگر مسیر پیاده شدن از سرویس تا خونه رو چند بار روی زمین دراز نکشی و اگر به هر مغازه که می رسیم یکهو هیجان نگیری و نپیچی توش

قرار نمیگیری اگر تمام مسیر رو روی صندلی سرویس نایستی و تمام درزهای پنجره ی نکبتش رو با سر انگشتات پاک نکنی

قرار نمی گیری اگر وقتی من خوابم نیای نشینی روی سر من و باسنت رو تکون ندی و صدای خنده ات بپیچه تو خونه

قرار نمی گیری اگر توی اشپزخونه دنبال کابیت باز نگردی و وسایلش رو بیرون نریزی

قرار نمیگیری اگر روزی ۵۰ تا قاشق در جای جای خونه مخفی نکنی

قرار نمیگیری اگر روزی ۳۰۰ بار در یخچال و فریزر رو باز نکنی و از طبقه هاش آویزون نشی

قرار نمی گیری اگر روزی ۳۰۰ باز در فر گاز رو باز نکنی و وسیله ای که دستت هست رو هی توش نگذاری و هی برنداری و خسته هم نشی ..

قرار نمیگیری اگر صندلی رو کشون کشون نبری کنار اپن آشپزخونه و نری بالا و یا نکشی زیر آیفون و باهاش  حرف نزنی .. و یا زیر جا کلیدی نری و کلید ها و ریموت ها بر نداری

قرار نمی گیری اگر روکش های مبلها مرتب باشه و همه رو جمع نکنی و نریزی وسط اتاق

قرار نمی گیری اگر کاسه ماستی یا ظرف آجیلی جای ببینی و بی تفاوت رد بشی.. باید حتما وارونه باشه تا خیالت آسوده بشه 

قرار نمی گیری اگر وقتی شیشه شیر بهت می دم نری روی بالش مخصوص خودت و فقط و فقط جلوی تلویزیون نخوری(حتی اگر خاموش باشه)

قرار نمیگیری اگر ...........

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:13 توسط مامان فهیمه |

این روزها بد قلق شدی.. می گن دو سالگی سخت ترین سن بچه هاست. خانم مشاور می گفت دو سالگی ِ وحشتناک.... به هر حال که ما در حال آغاز دو سالگی با بد اخلاقی هات هستیم .داری یواش یواش می گی همه کارا با خودم . خودم لباس بپوشم خودم دربیارم خودم شیر آب باز کنم خودم غذا بخورم. در یخچال باز کنم ببندم کفش بپوشم و...

کاش خدا بهم یه کم حوصله بده ... منم که از اداره میام و نیاز به استراحت دارم و بعدش هم که باید براتون شام درست کنم. اما تو دوست داری یا تمام مدت با هم بدو بدو بازی کنیم و یا اینکه کار به کارت نداشته باشم تا هر کاری دوست داری بکنی و همه چیز رو بپوکونی... اینم که نمیشه خب. من باید شب به بابات حساب پس بدم. پریشب رفتی صندلی گذاشتی زیر ایفون نیم ساعت با رفیق فرضی ات صحبت کردی و بعدش هم جاکلیدی رو انداختی و شکوندی... یا می ری صندلی می گذاری و میری بالای اپن اشپزخونه .. هر چی روش گذاشتم بر میداری که حالا شکوندن اونها یک طرف می ترسم بیوفتی سر و کله ات بشکنه.... کلا خطرناکی دیگه .. هم برای خودت هم برای وسایل خونه

دیشب هم خونه مامانم اینا خیلی غر زدی.. یه ظرف خوشگل مامان جون رو از کابینت درآوری شکوندی. بعد هم تسبیحش رو پاره کردی .. تیر اخر هم که با خودکار روی کابیت نقاشی کشیدی... کلی خجالت کشیدم .. نمی دونم به خدا باید چی کار کنم.. فقط از خدا می خوام به من توان بده باهات کنار بیام . دیروز یه همکار بازنشستم بهم می گفت یکی دیگه بیار با هم بزرگ بشن.. می خواستم بگم قربون شکل ماهت برم من تو همین یکیش هم موندم و دارم طلب کمک می کنم.. چه دل خجسته ای داری تو!!!!! این حرفا  و پیشنهادات مال یه زن خونه داره ..نه من که صبح تو تاریکی میام بیرون و شب تو تاریکی بر می گردم.. از زن بودنمون هم چیزی نفهمیدم.... کاش یه روزی جرات کنم کارم رو بگذارم کنار...

و اما از هنرهات هم بگم : جدیدا از یک تا ده می شمری ( اما فقط من می فهمم ها)

یه توپ دارم قلقلیه  می خونی البته به کیفیت همون شمردنت.. (بچم فعلا آهنگش رو میزنه یعنی آوای هر کلمه رو با حرف اولش رو میگه) به این می گن ننه بی جنبه که از این مدلیش هم ذوق مرگ می شه

سیب سوپ سامان حسن حسین سعیده (سده) سینا(نانا) و  شیر و چند تا کلمه محدود دیگه  کلماتیه که جدیدا می گی..

ولی راستش رو بخوای از حرف نزدنت کلافم و خودت بیشتر از من.. حرفات رو نمی فهمم و تو خیلی عصبی می شی و گریه میکنی.. الحمدلله به طور وراثتی حوصله هم نداری که یکبار بیشتر چیزی رو بخوای و بعد خونت جوش میاد و عصبی و گریون میشی..  با پدرت یه تیم میشین... خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه

پی نوشت: هفته پیش تولد بابایی بود و براش ترتیب یه مهمونی دادیم و مهمون دعوت کردیم. خودش خبر نداشت و وقتی از ورزش اومد چراغها خاموش بود و وقتی اومد تو روشن کردیم و بهش تبریک گفتیم . شام خوردیم و کیک و کادو براه انداختیم... قیافه بابا از تعجب و خوشحالی دیدنی بود.. خدا سایه پدرت رو روی سرمون نگه داره... بابت خیلی از محبت هاش ازش ممنونم. خیلی هوامونو داره.. من و تو با هم از اینجا بهش می گیم که دوستش داریم....

 

  

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 7:47 توسط مامان فهیمه |

تولد سپهر جونم خونه خودمون

تولد سپهر بلا در مهد کودک

و اینم شیطونی

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:13 توسط مامان فهیمه |

سپهرم عزیز دل مامان .الهی که رنج و سختی ات رو هیچ وقت نبینم... امروز بعد از یه هفته برگشتم سر کار.. هفته ای بود که گذشت ... هفته ای... از چهارشنبه پیش یعنی حدود ۱۰ روز پیش که به خاطر حجم کار اداره مهد کودک نیاورده بودمت و پیش مادر بزرگت مونده بودی و منم تا شب اداره مونده بودم مریض شدی.. یه مریضی سخت... شاید این اولین مریضی سنگین تو بود.. امیدوارم که دیگه هم برات پیش نیاد..یه ویروس لعنتی که همه دوستهای تو رو هم تو مهد درگیر کرده ... اسهال و استفراغ شدید..مافوق شدید گرفتی با تب ۴۰ درجه... مثل کوره شده بودی... هیچ چی نمی خوردی حتی آب و یا شیر که عاشقشی.. هیچی هیچی هیچی نمی خوردی... از شدت تب همه دهنت زخم شده بود لبهات خشک شده بود.. تهوع داشتی و هیچی نمی خوردی.. الهی دردت رو نبینم الهی هیچ وقت نبینم که پسرک شیطون من که از دیوار بالا می رفت اینطوری به یه پهلو ساعت ها با چشم نیمه باز بیوفته و حال چرخیدن هم نداشته باشه.. خنجر به قلبم زدی تا خوب شدی... اشک ریختم تا خوب شدی.. بابا مسجد رفت و برات دعا کرد تا خوب بشی.. می فهمیدم که اونم داغونه...

حالا بحمدلله خوب شدی..حالا از دیوار راست دوباره میری بالا.. حالا هم هر شیطونی می کنی دیگه دلم نمیاد بگم بچه خب چی میشه یه دقیقه بشینی.. میگم بدو بریز بپاش هر کار می خوای بکنی بکن ولی سالم باش سرحال باش شاد باش.....

 

خدا تو رو برام نگه دارم عشقم... .....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:29 توسط مامان فهیمه |

- این روزا خیلی حرف می زنه انقدر که سرمون می ره از پر حرفیش . چنان با هیجان صحبت می کنه که ادم تعجب می کنه . مثلا تو خیابون به یه ماشین اشاره می کنه و با صدای پر از هیجان شروع می کنه به حرف زدن .... تنها یه اشکال وجود داره .. اینکه نمی فهمم چی می گه.. کی می شه زبون باز کنی معنی حرفات روبفمم!!!!  غالب کلمات و جملاتش به وووو ختم می شه. مثلا شلوووو ولوووو و از همه بیشتر قلوووووووووو................یعنی یه جمله حرف می زنه تهش می گه قلوووووووووووو . عاشق دهنش می شم وقتی گرد و غنچه می شه و با صدای بلند جمله اش رو تموم می کنه..

- مثل موتورهای صحرایی تو خونه حرکت می کنه.. از روی مبلها مثل تپه رد میشه. هیچ مانعی باعث احتیاطش نمیشه.. و همیشه یه آسیب می تونه متوقفش کنه.. خدایا خودت می دونی که روزی چند بار دعا می کنمش تا برام سلامت نگهش داری.. دیشب پاش گیر کرد به جایی و روی هوا پرواز کرد و با شدت فروداومد رو زمین . خیلی گریه کرد و در نهایت پای چشمش یه بادمجون بالا اومد. امروزم قرار بود مهد کودک عکاس بیاد . یه یادگاری از شیطنت هاش ثبت می شه دیگه....

- دراز کشیده بودم  پای تلوزیون و داشتم با سپهر بازی می کردم .می لولید روی سر و کله ام و کیف می کرد. یکهو از دوریه چیزی دید و رفت بر داشت و اومد نزدیک تا ببینم اون چیه تو دستش سرم عجیب تیر کشید . دستمو گذاشتم روی پیشونیم و دیدم خونی شد. سپهر هم با یه قاشق تو دستش داشت با خنده نگام می کرد... از درد گریه ام گرفت اما سپهر خیلی خوشحال می خندید. مادرم دیگهههههه ....به خاطر خوشحالیش چیزی بهش نگفتم...

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:50 توسط مامان فهیمه |

عزیزترینم

           قشنگترینم

                             ماه ترینم

                                                  تولدت مبارک

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

چه زود ۲ ساله شدی . امسال از سال پیش هم سریعتر گذشت با اینکه سخت تر بود. اما تند تر گذشت . نکنه سالهای دیگه از اینهم تند تر بگذره و سختی اش هم بیشتر باشه از هیاهو های تو و مسئولیت های بیشتر من. چقدر باید قدر با تو بودن رو بدونم . چون هر چی بزرگتر بشی دنیات وسیعتر می شه و ادمهات بیشتر و شاید مامان برات کوچک تر بشه. شاید دیگه اینهمه برای من نباشی و برای من نمونی. شاید...

 دیشب که پیشت خوابیده بودم  و چراغها خاموش بود اومدی کنارم و صورتت رو به صورتم چسبوندی و دستت رو انداختی دور گردنم و تندتند بوسم می کردی احساس می کردم دیگه چی باید از خدا و از زندگیم بخوام وقتی تو رو دارم؟؟؟ این روزا وقتی پشتت رو می کنی تا کمرت رو ماساژ بدم برات از خدا می خوام این تن و بدن کوچولوی دوست داشتنی که همش یه لقمه چرب و نرم خیلی خوشمزه است رو برام همیشه سالم نگه داره...

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

و اما امسال که می گم سخت بود به خاطر خیلی از تغییر ها بود که منو تو و بابا ازش سربلند بیرون اومدیم. 

اولیش خونه به دوشی مون بود. ماه هایی که خونه مامان جون اینا مهمون بودیم . تو شیطون بودی و اونجا  آتیش می سوزوندی . اونها هم با بزرگواریشون صبوری می کردن و به خاطر علاقه زیادشون آزادت گذاشته بودن. عروسی خاله سعیده بود و هزار تا کار داشتن . اما این هم گذشت . بگذریم از اب میوه گیری و تلفن بیسیم  و کنترل  و موبایلهایی که ازشون شکستی و قابلمه های لعابی های که لعابش پرید و قاشق و چنگالهایی که گم شد و شیشه ویترینی که اومد پایین!!! و دکور خونه شون که سر تاسر عوض کردن !!!! از اونجا که رفتیم یه رنگ و نقاشی حسابی کردن!!

دومیش ثبت نامت توی مهد کودک بود که خیلی اذیتت کرد و خیلی بد باهاش دوست شدی

سومیش اثاث کشی به خونه جدید و قشنگمون بود که الحق با تو پوستم کنده شد

چهارمیش اتاق قشنگی که برات درست کردیم و تا مدتی هر کی میومد می بردیش تا بهش نشون بدی!!

پنجمیش هم پروژه سنگین و طاقت فرسای از شیر گرفتنت بود که به واقع خیلی سنگین بود. و هنوزم پس لرزه هاش ادامه داره. هنوزم هر از گاهی سرت رو میگذاری روی سینه ام و باهاش حرف می زنی...

اره امسال هم گذشت با همه وروجکی هات .

 دوستت دارم . اینو هیچ وقت یادت نره. بدون تا ابد عاشقتم . دعای هر روزم نفس کشیدن توئه. عاقبت به خیری توئه . 

تا روزی که زندم و اسمم مادره قلبم برای تو می تپه.

 اینو هیچ وقت یادت نره .

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 7:0 توسط مامان فهیمه |

* دیروز دیده بود که ناخن گیرش رو گذاشتم توی کشوی کنسول.. دیدم عمیق داره نگاه می کنه. فهمیدم که تا حالا این کشو رو ندیده بوده و تازه الان متوجه اون شده.. رفت سرش و دل و روده اش رو کشید بیرون . با یه بدبختی حواسش رو به چیزهای دیگه پرت کردم و رفتم پای تلویزیون که داشت یه مستند جالب نشون می داد همینطوری ایستاده بودم یه لحظه ببینم چی نشون می ده  که دیدم سپهر نشست جلوی پام و یه چیزی پام رو گاز گرفت .دیدم با ناخن گیرش که یه قیچی کوچیکه و مخصوص ناخن بچه هاست شصت پام رو گرفته و تا من بجنبم حسابی اونو برید و خون ما رو هم ریخت..... و به حساب خودش زحمت کشید و ناخنم رو گرفت.

* مدتهاست که شام و ناهارمون دیر می شه . از اونجایی که غذا رو می گذارم روی شعله گاز و میام اینطرف یه فضولچه ای می ره و گاز رو خاموش می کنه و این پروسه تا نهایت ادامه داره.. و غذای ما یا شفته می شه از میزان زیاد روی گاز موندن یا نپخته می مونه... جالب اینجاست که وقتی روشنمی کنم من رو دعوا هم می کنه که چرا دست می زنم

* چند روز پیش بعد از مدتی به یکی از همکارام که بچه دار شده تلفن کردم تا تبریک بگم .در کل تلفنم ۵ دقیقه طول کشید .. اما برام ۵ ساعت نشون می داد از بس که حین مکالمه دندونام رو بهم سابیدم ضعف کردم. اول اینکه تا سلام و علیک کردم دیدم صدای جیغ ناشی از یک فتح بزرگ اومد و بعدش صدای شکستن . آقازاده از روی مبل رفته بود روی اپن اشپزخونه و از خوشحالیش که موفق شده بره بالا جیغ زده بود و گلدون چینی رو انداخته بود روی یه ظرف میوه خوری بزرگ پایه دار که خیلی هم دوستش داشتم و اونم درست از وسط از شرق به غربش یه ترک گنده و بی ریخت برداشته بود... خودم رو کنترل کردم تا پشت تلفن بی آبرویی راه نندازم .  گذاشتمش پایین و یه چشم غره بهش رفتم . رفت طرف اتاقش و منم با همکارم مشغول بودم که بازم صدای تق و تق اومد . دویدم دیدم رفته توی حموم و داره در توالت فرنگی رو باز می کنه و می بنده و هر از گاهی با آبهای اون تو هم بازی می کنه. از دیدن این صحنه و یاد اوری ۱۰ دقیقه پیش که همه لباسهاش رو عوض کرده بودم داشتم منفجر می شدم . با همکارم رو در وایستی داشتم مگر نه به سپهر ناموسی می گفتم از فرط خشم. در حموم رو بستم و به خودم گفتم الان چه کنم. با احترام از همکارم خدا حافظی کردم و نفس عمیقی کشیدم  و در حموم رو باز کردم . یه جفت چشم بود که از شادی برق می زد . چی باید می گفتم بهش؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:14 توسط مامان فهیمه |

فکر نکنی تنبل شدم وبلاگت رو تند تند آپ نمی کنم !!!! نه عزیزم وقتم خیلی پر شده . تو اداره کاملاً در گیرم و تو خونه هم که تا حالا پای نت نشستم...

اما اگه بخوام برات از احوالات این ایامت بنویسم باید بگم که تازه از ترک اومدی ولی هنوز پاک پاک نشدی.. هنوز هم هر از گاهی سراغ یار غارت رو می گیری و گاهی یه دلتنگی کوچولو براش می کنی..

خیلی اذیت شدی و ما رو هم خیلی اذیت کردی. مخصوصا نیمه شبها . از فرط گریه من رو هم به گریه می نداختی. گاهی هم بعد از ظهر ها تا شب گریه می کردی و فریاد می زدی و خودت رو می زدی و بعدش هم ما رو می زدی. هیچکس رو دوست نداشتی حتی خاله سعیده و بابا حاج آقا رو که خیلی دوستشون داری رو هم تحویل نمی گرفتی. انگار حال و حوصله نداشتی . می دونم بالاخره چیزی رو از دست داده بودی که از روز و لحظه اول تولد بهش عجین بودی..

اینم یه پله دیگه از بزرگ شدنت بود. باید بگم برای منم سخت بود. اینکه از فاصله یه وجبی من که آروم می گرفتی حالا دور شدی. اینکه دیگه بهم وابسته نیستی. گاهی من دلم برای شیر دادن بهت تنگ می شه..

به این فکر می کنم که یه روز می ری مدرسه ، یه روز دیگه می ری دانشگاه و در نهایت یه روز ازدواج می کنی..و من چقدر تنها می شم..

تا اون موقع یادت می مونه که من دقیقه هام رو عاشق تو بودم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 22:35 توسط مامان فهیمه |

چهار روز میشه که دیگه می می نخوردی. باورم هم نمی شد به این راحتی روزا رو عادت کنی . مونده فقط شبها... امید به خدا که اونم آسون باشه برات...

ممنون پسر قشنگم که اینهمه با من همکاری می کنی..

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:6 توسط مامان فهیمه |

دیشب برای امتحان کردن این موضوع که ببینم می شه از شیر بگیرمت یا نه ، یه کم می می ام رو با شربت دیفن هیدرامین کامپاند بدمزه کردم . آخه الان سرما خوردی و از این شربت می خوری و خیلی هم بدت میاد. مثل اینکه جواب داد . خیلی بدت اومد و دیگه سراغش رو نگرفتی . با کمال تعجب و متانت .. با تجربه ها می گن اصلش امروزه. خدا به خیر بگذرونه. البته وقتی خوابت برد تو خواب که شیر خواستی بهت دادم... دوستت دارم  مرد کوچولوی من. امیدوارم از این مرحله سخت هم براحتی بگذریم. امیدوارم که غصه اش رو نخوری جیگر کوچولو.. ولی خودمونیم دیشب که شیر می خواستی برعکس شبهای دیگه که حرصم در میامد انگار من به شیر دادن حریص تر بودم تا تو به شیر خوردن.. می دونم می دونم خیلی دلم برای این روزهای با تو بودن، برای این روزهای آرومی که توی بغلم لم می دادی و با چشمای سیاهت زل میزدی تو چشمام و من هم سیر نگات می کردم تنگ میشه.. برای لپایی که پشت سر هم چاله می شدن و پر میشدن و من عاشقشونم تنگ میشه. مخصوصا برای موقعی که عمدا می خندوندمت تا می می از دهنت در بیاد . واااااااااااااااای که عاشق اون صحنه ام...

داری مرد می شی عسل مامان.. چقدرمادر بودن برای تو رو دوست دارمممممممم

خدا تو رو برام نگه داره ابدی انشالله

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:31 توسط مامان فهیمه |

بیشتر از دو ماهه که سرما خوردی و من نیز...

خوب نمیشی و من نیز.....

دیشب بردمت دکتر و خودم را نیز...

آیییییییییییی تو مطب پدرم رو در آوردی!!!! کم مونده بود بشینم با تو همراهی کنم و گریه سر بدم از کلافگی و گریه و سر و صدات دل منشی مطب برام سوخت و بی نوبت رفتیم  تو مطب دکتر. انقدر فریاد زدی که یادم رفت حرفام رو درست به دکتر منتقل کنم. حالا دارو داده برات اما نمی خوری خیلی اذیت می کنی تا دو تا قطره از دارو رو بخوری . همه رو پوف می کنی بیرون . تمام سر و صورت لباس و فرش رو کثیف می کنی. امروز مهد هم یه جوری قبولت کردن . کاش مادر بزرگت بود می بردمت خونه اونا حداقل خوب مراقبت می شدی تا خوب بشی.... سرفه هات آتیش به قلبم می زنه . این چه مرضی بود برای ما؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:47 توسط مامان فهیمه |

اسمای عزیز برام کامنت گذاشتی اما هیچ آدرسی برام نگذاشتی که بیام پیشت و راجع به مهد برات بگم

مهد کشاورزی  و دانشگاه هر دو تحت مدیریت خانم قیاسی است و شرایط کاملا مشابهی دارند..با این تفاوت که مهد کشاورزی سه سالی هست که تحت مدیریت ایشونه اما دانشگاه از اول سال ۹۰ . شاید اونجا جا افتاده تر باشه. به هر حال برو از نزدیک هر دو رو ببین. من کشاورزی رو ندیدم. خودت مقایسه کن کدوم فضای بهتر گرمتر کم جعیت تر و کادر با سابقه تری دارن... من خیلی روی آموزش های مهد تکیه ندارم. برام بیشتر مهمه که بچه تو ارامش باشه و هر جور که راحته زمان رو سپری کنه.. دیگه راجع به آموزش هاش هم خودت باید تحقیق کنی. در کل فکر کنم خیلی توفیری با هم نداشته باشن..

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:53 توسط مامان فهیمه |

  

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 8:54 توسط مامان فهیمه |

چند وقتی بود روبروی سپهر مینشستم و مسواک می زدم و اونم با دقت منو نگاه می کرد. تا اینکه یه شب اومد جلوم و دهنش رو باز کرد و گفت آآآآآآآآ ... یعنی برای منم بزن... منم مسواکش رو آوردم و گفتم دهنت رو باز کن و براش زدم و بعدش هم چند روزی براش تکرار کردم . بعد برای اینکه با خمیر دندون آشنا بشه یه خمیر دندون خوشمزه بچه گونه براش گرفتم و اندازه یه دونه گندم روی مسواکش گذاشتم اول گرفتم جلوی بینیش تا بوش کنه و بعد براش کشیدم به دندوناش..

داستان از همین جا شروع شده که من الان یه هفته است روزی شصت بار دارم براش مسواک می زنم . اشک و آه و فغان که برام مسواک بزن و جالب اینجاست که بدون خمیر دندون هم قبول نداره...

ای وای که هر کاری با این بچه شروع می کنم چیزی جز پشیمونی توش نیست!!!! 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:16 توسط مامان فهیمه |


آخرين مطالب
» یه خبر داغ
» دل نوشت
» دوست داشتنی
» سال نو مبارک پسرم
» آخرین روز کاری سال 90
» عیدی
» قرار
» دو سالگیِ سخت
» تولد ها
» خدا تو رو برام نگه داره

Design By : RoozGozar.com